ترس در چشم های عصیان

خداوند بر دل هایشان مُهر زده است. نور تو را نمی بینند؛ و حقیقت را درنمی یابند. نه می دانند و نه می خواهند بدانند. این سوختگان در شعله های دوزخیِ عصیانِ خویش، تو را به مبارزه می طلبند. راهبان گوشه های تزویر و نیرنگ، چشم در چشم تو ایستاده اند، بی آن که خروش دریا را در بیابان بفهمند. هوا به شدّت می غرّد، آسمان غضب کرده است. آرام آرام نزدیک می‌شوی. زمین زیر پای تو و همراهانت تکان می خورد. علی (علیه السلام) بر گریبان مهربانی خویش سر نهاده است.

به صداقت آب و سخاوت خورشید

مثل سحرگاهان پرندین بهار، سرشار از عطر رضوان، پیش روی نگاه ها طلوع می کردند؛ می آمدند، با آرامشی آسمانی، تا تردید «کویر» را رنگ باور ببخشند و عظمت «بهار» را به حافظه ها بسپارند!

می آمدند؛ امّا از سمتی که به خدا، خیلی نزدیک بود و این را درخشش جبینشان نشان می داد که در هاله ای از انوار ملایم ربّانی بود!

می آمدند، از سمت بهار، با منطق لطافت؛ مثل باران! با استدلال زلالی؛ مثل آب! با برهان عطوفت؛ مثل نسیم! با رسالت شکوفایی؛ مثل گل!

گامی به سوی اهل بیت

سلام

در این تار نما به دنبال آن هستیم که گامی هرچند کوچک به سمت حضرت رسول اکرم و اهل بیت بزرگوار آن حضرت برداریم، در این راه، موضوع مباهله و اهمیت آن را انتخاب کرده‌ایم.

باشد که مورد رضای امام حاضر و ناظر، امام زمان باشد.

 

دلم کجاست؟

یک هفته با این که کارهای مربوط به شغلم هم زیاد شده بود، برای طراحی تار نما کار کردم.

الآن هم خیلی دیر وقت است، فکر آن که صبح زود باید تو صف تاکسی ایستاد و کرایه ي آن چنانی داد تا تازه به محل کار رسید و باز هم کار و کار و کار .... آزارم می دهد.

امشب یک چیز با شب های دیگر فرق می کند.