18- عجب ترسيده ‏اى!؟

در كنفرانسى كه در كليساى اعظم نجران براى پاسخ به نامه پيامبر صلى الله عليه و آله تشكيل شده بود، بزرگان نجران نظر مى دادند و عده اى مخالف جنگ و عده اى ديگر موافق آن بودند.
«كرز بن سبره حارثى» سرلشكر ارتش نجران بود. او دريافت كه اسقف اعظم مخالف با جنگ است و نمى خواهد با پيامبر صلى الله عليه و آله مقابله شود. لذا خطاب به او گفت:
اى ابوحارثه، عجب ترسيده اى و قلبت از جا كنده شده! همانند كسى شده اى كه درنده اى به وى حمله كرده و او از ترس فرار مى كند! ما جنگ را بر پا مى كنيم و نتيجه اش بعد معلوم خواهد شد. ما اَركان شرافتيم و ماييم صاحبان مشعلهاى نورانى كه پادشاهى آن دو (كسرى و قيصر) را محكم نموده ايم. كدام يك از روزهاى ما ناشناخته است؟
آيا دينى را رها كنيم كه رگهاى بدنمان با آن محكم شده و اجدادمان بر آن پايدار بوده اند؟ پادشاهان و عربها ما را به اين دين مى شناسند! براستى كه دادن جزيه خوارى است! راهى نيست جز آنكه شمشيرها را از غلاف ها بيرون كشيم و ما و محمد با خونهايمان درگير شويم.
كرز چنان با حرارت سخن مى گفت كه نوكِ تيرى كه در دست او بود از شدت غيظ و غضب در كف دستش فرو رفت، اما متوجه نشد!