19- پس نمى گيرم!

با بازگشت نمايندگان به نجران ، يكى از استقبال كنندگان «ابوعلقمه بُشر بن معاويه» بود. فرستادگان صلحنامه را به يكى از اسقفها دادند تا متن آن را براى همه بخواند.
در حالى كه اسقف مشغول خواندن صلحنامه بود بُشر نيز همراه اسقف اعظم بود كه ناگهان شتر او لغزيد. در آن حال كلمه «هلاك باد» بر زبان بشر جارى شد، ولى نامى از پيامبر صلى الله عليه و آله بر زبان نياورد.
اسقف اعظم گفت: بخدا قسم پيامبر مرسلى را «هلاك باد» گفتى! بُشر گفت: « اگر اين گونه است من گِرِهى نمى گشايم تا نزد او بروم»، و از همانجا به سوى مدينه حركت كرد.
اسقف اعظم پشت سر او به راه افتاد و خود را به وى رسانيد و گفت: درنگ كن! من اين مطلب را گفتم تا از قول من براى عرب نقل كنند، براى آنكه مبادا خيال كنند ما راه حماقت در پيش گرفته ايم و بگويند: «اينان نيز مانند ساير عرب تحت تأثير سخنان اين مرد قرار گرفتند»!
بُشر گفت: «نه بخدا قسم، سخنى را كه از خودت شنيده ام پس نمى گيرم»! آنگاه از همانجا راهى مدينه شد و نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و مسلمان شد و آنجا ماند تا بعدها به شهادت رسيد.