64- چرا نمى آييد؟

در روز 24 ذى الحجة كه وعده مباهله بود با اينكه مسيحيان مباهله را پيش كشيده و پيگير آماده سازى محل مباهله بودند و جا داشت زودتر از پيامبر صلى الله عليه و آله در آنجا حاضر باشند، ولى از وحشت جرئت حركت در خود نمى ديدند و درمانده شده بودند.
آنان به قدرى تأخير كردند كه پيامبر صلى الله عليه و آله سراغ سيد و عاقب فرستاد و آنان را به محل مباهله فراخواند. مسيحيان در حالى كه اسقف اعظم پيشاپيش آنان حركت مى كرد خارج شدند.
سيد و عاقب نيز با دو پسر خود «صبغة المحسن» و «عبدالمنعم» و دو دختر خود «ساره» و «مريم» بيرون آمدند، در حالى كه لباسهاى مزين پوشيده بودند و يكى از پسران دو عدد دُرّ از خود آويخته بود كه هر كدام به اندازه تخم كبوتر بود!
به دنبال اسقف اعظم و سيد و عاقب، اشراف و سواران بنى الحارث بن كعب در زيباترين لباسها و زينتها سوار بر مركب به سوى محل مباهله ـ كه پيامبر صلى الله عليه و آله در آنجا منتظر بود ـ مى آمدند.
در بين راه مسيحيان به تزلزل افتادند و وحشت از مباهله آنان را فراگرفت و چند نفر نيز آنان را از مباهله بر حذر داشتند، تا آنكه با مشاهده پيامبر صلى الله عليه و آله و اهل بيتش توقف كردند و قدم از قدم برنداشتند.