66- شمشير، اسب، پسر!

دو نفر به نامهاى «جرير» و «عبدة بن مُسَهَّر» در كعبه نجران زندگى مى كردند كه رفاقتى شديد با هم داشتند.
هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در مكه مبعوث شد جرير به عبده گفت: من تصميمى دارم كه بدون مشورت تو آن را انجام نمى دهم. در حجاز پيامبرى ظهور كرده كه از آسمان به او وحى مى شود و به خدا دعوت مى كند. بايد درباره او تحقيق كنيم. آن دو پس از مشورت تصميم گرفتند نزد پيامبر صلى الله عليه و آله بيايند. لذا بار سفر بستند و به مكه آمدند.
هنگامى كه خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله رسيدند ، عبده به حضرت عرض كرد: اگر در نبوت خود صادق هستى به من خبر ده كه آمده ام درباره چه چيزى از تو سؤال كنم؟ فرمود: درباره شمشيرت و پسرت و اسبت. بزودى اسب خود را پيدا مى كنى، ولى درباره پسرت صبر پيشه كن كه مالك بن نجده او را به قتل رسانده، و شمشيرت نزد ابن مسعده است. اسب خود را در راه خدا قرار بده، و اگر زمانى را كه مردم مرتد مى شوند درك كردى با قبيله كنده مباش و پيمانت را مشكن.
سپس پيامبر صلى الله عليه و آله از او پرسيد: خانه و محل سكونت تو كجاست؟ پاسخ داد:
در كعبه نجران.