76- لكه سياه بر پاى عمر!

راهبان و كشيشان نجران نمى دانستند اخراج كننده از سرزمين شان چه كسى است ولى علائمى از او مى دانستند؛ تا آنكه روزى در حضور عده اى از آنان عمر سوار بر اسبى بود و در آن حال لباس او از روى رانش كنار رفت.
عده اى از اهل نجران كه آنجا بودند بر ران او لكه سياهى ديدند و طبق علاماتى كه از قبل درباره اخراج كننده خود از نجران سراغ داشتند، آن اوصاف را بر عمر منطبق ديدند و آن لكه سياه را قرينه قطعى بر اين مطلب دانستند و گفتند: اين همان كسى است كه در كتابهاى گذشته آمده كه ما را از سرزمينمان بيرون مى كند.
همچنين در زمان جاهليت ، عمر به شام سفر كرده بود. در منطقه «بلقاء» يكى از علماى مسيحى به دقت او را زير نظر گرفته بود تا آنجا كه به او گفت:
گمان دارم نام تو عامر يا عمران يا شبيه اين اسمها باشد.
عمر گفت: نام من عمر است. آن عالم مسيحى گفت: «ران خود را بيرون بياور تا ببينم»! عمر لباس خود را كنار زد و ديده شد كه بر روى يك ران او لكه سياهى به اندازه كف دست وجود دارد.

مرد مسيحى گفت: تو پادشاه عرب مى شوى!!