15- حمله عجولانه!

در كنفرانس نجران ابتدا اسقف اعظم از جا برخاست و نامه پيامبر صلى الله عليه و آله را به دست گرفت و متن آن را عينا براى مردم قرائت كرد. آنگاه به صراحت اعلام كرد كه اين مجلس عظيم براى تصميم گيرى درباره پاسخِ نامه پيامبر صلى الله عليه و آله است كه بايد با حضور همه باشد. سپس منتظر ماند تا بزرگان نجران و مردمِ حاضر نظرات خود را اعلام كنند.
اولين نظرى كه بسيارى آن را پذيرفته بودند فرستادن سه مشاور مورد اعتماد نجرانيان يعنى «شرحبيل» و «عبداللّه » و «فيض» به مدينه بود تا اخبارى درباره پيامبر صلى الله عليه و آله بياورند. در كنار اين نظريه، فكر ديگر اين بود كه هر چه زودتر براى جنگ با اسلام و مسلمين عازم مدينه شوند و در اقدام به جنگ پيشدستى كنند.
اسقف اعظم پارچه اى طلب كرد و با آن ابروانش را از روى چشمانش جمع كرد و بست. آنگاه براى ايراد خطابه و جلوگيرى از جنگ، در حالى كه به عصايى تكيه داده بود برخاست و چنين گفت:
دست نگه داريد! در پى عافيت و سعادت دائمى باشيد كه اين عمل در گرو رفتار آرام و غير خشن است. از حمله عجولانه بپرهيزيد كه كارِ بدون فكر نتيجه نمى دهد. بخدا قسم شما در برابر تصميمى قرار داريد كه تا آن را انجام نداده ايد راحت تر مى توانيد كار خود را بازگردانيد. چه بسا گفتار و سخنى كه از حمله و جنگ نافذتر است.

 

16- اُخدود!

خداپرستانى صدها سال قبل از ظهور پيامبر صلى الله عليه و آله در سرزمين نجران زندگى مى كردند كه بر دين حضرت عيسى عليه السلام بودند. عده اى يهودى از سرزمينهاى ديگر به آنجا آمدند تا آنان را وادار به بازگشت از دينِ حقّشان نمايند، ولى مسيحيان نپذيرفتند.
يهوديان عده اى از خداپرستان را در آتشى كه بپا كردند سوزاندند و عده اى را به قتل رساندند، كه خداوند از قاتلانِ خداپرستان در قرآن به عنوان «اصحاب الاخدود» ياد مى كند.
آثار اين مؤمنان، بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله از زير خاك بيرون آمد چنانكه يكى از اهل نجران در زمان عمر زمينى را براى كارى حفر مى كرد. ناگهان به قبر «عبداللّه بن ثامر» رسيد و او رئيس كسانى بود كه اصحاب اخدود آنان را به قتل رساندند.
جنازه ابن ثامر را در حالى يافتند كه نشسته و دست خود را بر جراحت سرش گذاشته بود. وقتى دست او را از روى جراحتش برداشتند خون جارى شد، و هنگامى كه دوباره سر جايش قرار دادند خون متوقف شد. در دست او انگشترى بود كه بر آن نوشته بود: «رَبِّىَ اللّه »: «اللّه  پروردگار من است».
اين خبر را براى عمر نوشتند، و او دستور داد به همان حال قبر را بپوشانند.

18- عجب ترسيده ‏اى!؟

در كنفرانسى كه در كليساى اعظم نجران براى پاسخ به نامه پيامبر صلى الله عليه و آله تشكيل شده بود، بزرگان نجران نظر مى دادند و عده اى مخالف جنگ و عده اى ديگر موافق آن بودند.
«كرز بن سبره حارثى» سرلشكر ارتش نجران بود. او دريافت كه اسقف اعظم مخالف با جنگ است و نمى خواهد با پيامبر صلى الله عليه و آله مقابله شود. لذا خطاب به او گفت:
اى ابوحارثه، عجب ترسيده اى و قلبت از جا كنده شده! همانند كسى شده اى كه درنده اى به وى حمله كرده و او از ترس فرار مى كند! ما جنگ را بر پا مى كنيم و نتيجه اش بعد معلوم خواهد شد. ما اَركان شرافتيم و ماييم صاحبان مشعلهاى نورانى كه پادشاهى آن دو (كسرى و قيصر) را محكم نموده ايم. كدام يك از روزهاى ما ناشناخته است؟
آيا دينى را رها كنيم كه رگهاى بدنمان با آن محكم شده و اجدادمان بر آن پايدار بوده اند؟ پادشاهان و عربها ما را به اين دين مى شناسند! براستى كه دادن جزيه خوارى است! راهى نيست جز آنكه شمشيرها را از غلاف ها بيرون كشيم و ما و محمد با خونهايمان درگير شويم.
كرز چنان با حرارت سخن مى گفت كه نوكِ تيرى كه در دست او بود از شدت غيظ و غضب در كف دستش فرو رفت، اما متوجه نشد!

17- دعاى روز مباهله

براى روز مباهله سه دعا نقل شده است:
الف. دعايى از اميرالمؤمنين عليه السلام كه به عنوان ابتهال و تضرع در روز مباهله خوانده مى شود.
ب. دعايى كه در روز مباهله جبرئيل بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل كرد و دستور آورد كه هنگام رفتن پنج تن عليهم السلام براى مباهله اين دعا را بخوانند. اين دعا يادگار روز مباهله است كه در سحرهاى ماه مبارك رمضان خوانده مى شود: اَللّهُمَّ إِنّي أَسْأَلُكَ مِنْ بَهائِكَ بِأَبْهاهُ، وَ كُلُّ بَهائِكَ بَهِيٌّ؛ اَللّهُمَّ إِنّي أَسْأَلُكَ بِبَهائِكَ كُلِّهِ ....
ج. دعايى است پس از دو ركعت نماز و هفتاد مرتبه استغفار، و در فرازهاى آن اسرارى از مسئله مباهله تبيين شده است كه قسمتى از آن چنين است:

19- پس نمى گيرم!

با بازگشت نمايندگان به نجران ، يكى از استقبال كنندگان «ابوعلقمه بُشر بن معاويه» بود. فرستادگان صلحنامه را به يكى از اسقفها دادند تا متن آن را براى همه بخواند.
در حالى كه اسقف مشغول خواندن صلحنامه بود بُشر نيز همراه اسقف اعظم بود كه ناگهان شتر او لغزيد. در آن حال كلمه «هلاك باد» بر زبان بشر جارى شد، ولى نامى از پيامبر صلى الله عليه و آله بر زبان نياورد.
اسقف اعظم گفت: بخدا قسم پيامبر مرسلى را «هلاك باد» گفتى! بُشر گفت: « اگر اين گونه است من گِرِهى نمى گشايم تا نزد او بروم»، و از همانجا به سوى مدينه حركت كرد.
اسقف اعظم پشت سر او به راه افتاد و خود را به وى رسانيد و گفت: درنگ كن! من اين مطلب را گفتم تا از قول من براى عرب نقل كنند، براى آنكه مبادا خيال كنند ما راه حماقت در پيش گرفته ايم و بگويند: «اينان نيز مانند ساير عرب تحت تأثير سخنان اين مرد قرار گرفتند»!
بُشر گفت: «نه بخدا قسم، سخنى را كه از خودت شنيده ام پس نمى گيرم»! آنگاه از همانجا راهى مدينه شد و نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و مسلمان شد و آنجا ماند تا بعدها به شهادت رسيد.