تفسير نمونه‏ (ناصر مكارم شيرازى)

تفسير: مباهله با مسيحيان نجران‏
اين آيه به دنبال آيات قبل و استدلالى كه در آنها بر نفى خدا بودن مسيح ع شده بود، به پيامبر ص دستور مى‏دهد: «هر گاه بعد از علم و دانش كه (در باره مسيح) براى تو آمده (باز) كسانى با تو در آن به محاجه و ستيز برخاستند، به آنها بگو: بياييد ما فرزندان خود را دعوت مى‏كنيم و شما هم فرزندان خود را، ما زنان خويش را دعوت مى‏نماييم، شما هم زنان خود را، ما از نفوس خود (كسانى كه به منزله جان هستند) دعوت مى‏كنيم، شما هم از نفوس خود دعوت كنيد، سپس مباهله مى‏كنيم و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار مى‏دهيم» (فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْكاذِبِينَ).
ناگفته پيدا است منظور از «مباهله» اين نيست كه اين افراد جمع شوند و نفرين كنند و سپس پراكنده شوند زيرا چنين عملى به تنهايى هيچ فايده‏اى ندارد، بلكه منظور اين است كه اين نفرين مؤثر گردد، و با آشكار شدن اثر آن، دروغگويان به عذاب گرفتار شوند و شناخته گردند.
به تعبير ديگر، گرچه در اين آيه به تاثير و نتيجه مباهله تصريح نشده اما از آنجا كه اين كار به عنوان آخرين «حربه»، بعد از اثر نكردن «منطق و استدلال»، مورد استفاده قرار گرفته دليل بر اين است كه منظور ظاهر شدن اثر خارجى اين نفرين‏ است نه تنها يك نفرين ساده.


نكته‏ ها:

1- دعوت به مباهله يك دليل روشن بر حقانيت پيامبر اسلام ص‏
در آيه فوق خداوند به پيامبر خود دستور مى‏دهد كه هر گاه پس از استدلالات روشن پيشين كسى در باره عيسى با تو گفتگو كند، و به جدال برخيزد، به او پيشنهاد «مباهله» كن كه فرزندان و زنان خود را بياورد و تو هم فرزندان و زنان خود را دعوت كن و دعا كنيد تا خداوند دروغگو را رسوا سازد.
مسئله «مباهله» به شكل فوق شايد تا آن زمان در بين عرب سابقه نداشت و راهى بود كه صد در صد حكايت از ايمان و صدق دعوت پيامبر ص مى‏كرد.
چگونه ممكن است كسى كه به تمام معنى به ارتباط خويش با پروردگار ايمان نداشته باشد وارد چنين ميدانى گردد؟ و از مخالفان خود دعوت كند بياييد با هم به درگاه خدا برويم و از او بخواهيم تا دروغگو را رسوا سازد، و شما به سرعت نتيجه آن را خواهيد ديد كه چگونه خداوند دروغگويان را مجازات مى‏كند، مسلما ورود در چنين ميدانى بسيار خطرناك است زيرا اگر دعاى او به اجابت نرسد و اثرى از مجازات مخالفان آشكار نشود نتيجه‏اى جز رسوايى دعوت كننده نخواهد داشت، چگونه ممكن است آدم عاقل و فهميده‏اى بدون اطمينان به نتيجه، در چنين مرحله‏اى گام بگذارد؟ از اينجا است كه گفته‏اند دعوت پيامبر ص به مباهله، يكى از نشانه‏هاى صدق دعوت و ايمان قاطع او است، قطع نظر از نتايجى كه بعدا از مباهله به دست آمد.
در روايات اسلامى وارد شده هنگامى كه پاى مباهله به ميان آمد نمايندگان مسيحيان نجران از پيامبر مهلت خواستند تا در اين باره بينديشند، و با بزرگان خود به شور بنشينند، نتيجه مشاوره آنها كه از يك نكته روان‏شناسى سرچشمه مى‏گرفت اين بود كه به نفرات خود دستور دادند اگر مشاهده كرديد محمد با سر و صدا و جمعيت و جار و جنجال به مباهله آمد با او مباهله كنيد و نترسيد، زيرا حقيقتى در كار او نيست كه متوسل به جار و جنجال شده است، و اگر با نفرات بسيار محدودى از خاصان نزديك و فرزندان خردسالش به ميعادگاه آمد بدانيد كه او پيامبر خداست و از مباهله با او به پرهيزيد كه خطرناك است! آنها طبق قرار قبلى به ميعادگاه رفتند ناگاه ديدند كه پيامبر فرزندانش حسن و حسين ع را در پيش رو دارد، و على ع و فاطمه ع همراه او هستند و به آنها سفارش مى‏كند هر گاه من دعا كردم شما «آمين» بگوييد، مسيحيان هنگامى كه اين صحنه را مشاهده كردند سخت به وحشت افتادند، و از اقدام به مباهله خوددارى كرده، حاضر به «مصالحه» شدند و به شرايط «ذمه» و پرداختن ماليات (جزيه) تن در دادند.


2- «مباهله» سند زنده‏اى براى عظمت اهل بيت ع‏
غالب مفسران و محدثان شيعه و اهل تسنن تصريح كرده‏اند كه آيه مباهله در حق اهل بيت پيامبر ص نازل شده است و پيامبر تنها كسانى را كه همراه خود به ميعادگاه برد فرزندانش حسن و حسين ع و دخترش فاطمه ع و على ع بودند، بنا بر اين منظور از «ابناءنا» در آيه منحصرا «حسن و حسين» ع هستند، همانطور كه منظور از «نساءنا»  فاطمه ع، و منظور از «انفسنا» تنها على ع بوده است و احاديث فراوانى در اين زمينه نقل شده است.
ولى بعضى از مفسران اهل تسنن كه كاملا در اقليت هستند كوشيده‏اند كه ورود احاديث را در اين زمينه انكار كنند، مثلا نويسنده تفسير «المنار» در ذيل آيه مى‏گويد: «اين روايات همگى از طرق شيعه است، و هدف آنها مشخص است، و آنها چنان در نشر و ترويج اين احاديث كوشيده‏اند كه موضوع را، حتى بر بسيارى از دانشمندان اهل تسنن مشتبه ساخته‏اند»!!
اما مراجعه به منابع اصيل اهل تسنن نشان مى‏دهد كه على رغم پندارهاى تعصب‏آلود نويسنده «المنار» بسيارى از طرق اين احاديث به «شيعه و كتب شيعه» هرگز منتهى نمى‏شود، و اگر بنا باشد ورود اين احاديث را از طرق اهل تسنن انكار كنيم ساير احاديث آنها و كتبشان نيز از درجه اعتبار خواهد افتاد.
براى روشن شدن اين حقيقت قسمتى از روايات آنان را در اين باب با ذكر مدارك در اينجا مى‏آوريم:
«قاضى نور اللَّه شوشترى» در جلد سوم از كتاب نفيس «احقاق الحق» طبع جديد صفحه 46 چنين مى‏گويد:
«مفسران در اين مسئله اتفاق نظر دارند كه «ابناءنا» در آيه فوق اشاره به حسن و حسين ع و «نساءنا» اشاره به فاطمه ع و «انفسنا» اشاره به على ع است.
سپس (در پاورقى كتاب مزبور) در حدود شصت نفر از «بزرگان اهل سنت» ذكر شده‏اند كه تصريح نموده‏اند آيه مباهله در باره اهل بيت ع نازل شده است و نام آنها و مشخصات كتب آنها را از صفحه 46 تا 76 مشروحا آورده است.
از جمله شخصيتهاى سرشناسى كه اين مطلب از آنها نقل شده افراد زير هستند:
1- «مسلم بن حجاج نيشابورى» صاحب «صحيح» معروف كه از كتب شش‏گانه مورد اعتماد اهل سنت است در جلد 7 صفحه 120 (چاپ محمد على صبيح- مصر).
2- «احمد بن حنبل» در كتاب «مسند» جلد 1 صفحه 185 (چاپ مصر).
3- «طبرى» در تفسير معروفش در ذيل همين آيه جلد سوم صفحه 192 (چاپ ميمنيه- مصر).
4- «حاكم» در كتاب «مستدرك» جلد سوم صفحه 150 (چاپ حيدر آباد دكن).
 5- «حافظ ابو نعيم اصفهانى» در كتاب «دلائل النبوة» صفحه 297 (چاپ حيدر آباد).
6- «واحدى نيشابورى» در كتاب «اسباب النزول» صفحه 74 (چاپ الهندية مصر).
7- «فخر رازى» در تفسير معروفش جلد 8 صفحه 85 (چاپ البهيه مصر).
8- «ابن اثير» در كتاب «جامع الاصول» جلد 9 صفحه 470 (طبع السنة المحمدية- مصر).
9- «ابن جوزى» در «تذكرة الخواص» صفحه 17 (چاپ نجف).
10- «قاضى بيضاوى» در تفسيرش جلد 2 صفحه 22 (چاپ مصطفى محمد مصر).
11- «آلوسى» در تفسير «روح المعانى» جلد سوم صفحه 167 (چاپ منيريه مصر).
12- «طنطاوى» مفسر معروف در تفسير «الجواهر» جلد دوم صفحه 120 (چاپ مصطفى البابى الحلبى- مصر).
13- «زمخشرى» در تفسير «كشاف» جلد 1 صفحه 193 (چاپ مصطفى محمد- مصر).
14- «حافظ احمد بن حجر عسقلانى» در كتاب «الاصابة» جلد 2 صفحه 503 (چاپ مصطفى محمد- مصر).
15- «ابن صباغ» در كتاب «الفصول المهمة» صفحه 108 (چاپ نجف).
16- علامه «قرطبى» در تفسير «الجامع لاحكام القرآن» جلد 3 صفحه 104 (چاپ مصر سال 1936).
در كتاب «غاية المرام» از صحيح مسلم در باب «فضائل على بن ابى طالب» نقل شده كه: روزى «معاويه» به «سعد بن ابى وقاص» گفت: چرا ابو تراب (على ع) را سب و دشنام نمى‏گويى؟! گفت: «از آن وقت كه به ياد سه چيز كه پيامبر ص در باره على ع فرمود افتادم از اين كار صرف نظر كردم ... (يكى از آنها اين بود كه) هنگامى كه آيه مباهله نازل گرديد پيغمبر ص تنها از فاطمه و حسن و حسين و على ع دعوت كرد و سپس فرمود: «اللهم هؤلاء اهلى:» خدايا! اينها خاصان نزديك من‏اند».
نويسنده تفسير «كشاف» كه از بزرگان اهل تسنن است در ذيل آيه مى‏گويد:
«اين آيه قوى‏ترين دليلى است كه فضيلت اهل كساء را ثابت مى‏كند».
مفسران و محدثان و مورخان شيعه نيز عموما در نزول اين آيه در باره اهل بيت ع اتفاق نظر دارند، در تفسير «نور الثقلين» روايات فراوانى در اين زمينه نقل شده است.
از جمله به نقل از كتاب «عيون اخبار الرضا» در باره مجلس بحثى كه مامون در دربار خود تشكيل داده بود، اين چنين مى‏نويسد: امام على بن موسى الرضا ع فرمود:" خداوند پاكان بندگان خود را در آيه مباهله مشخص ساخته است و به پيامبرش چنين دستور داده: فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا ... و به دنبال نزول اين آيه، پيامبر، «على» و «فاطمه» و «حسن» و «حسين» ع را با خود به مباهله برد ... اين مزيتى است كه هيچ كس در آن بر اهل بيت ع پيشى نگرفته، و فضيلتى است كه هيچ انسانى به آن نرسيده، و شرفى است كه قبل از آن هيچ كس از آن برخوردار نبوده است" (نور الثقلين، جلد 1 صفحه 349- تفسير برهان، جلد 1 صفحه 289- تفسير عياشى، جلد 1 صفحه 177- بحار الانوار، جلد 20 چاپ جديد صفحه 52 و جلد 6 صفحه 652).


3- پاسخ به يك سؤال‏
در اينجا سؤال معروفى است كه فخر رازى و بعضى ديگر در باره نزول آيه در حق اهل بيت ع ذكر كرده‏اند كه چگونه ممكن است منظور از «ابناءنا» (فرزندان ما) حسن و حسين ع باشد، در حالى كه «ابناء» جمع است و جمع بر دو نفر گفته نمى‏شود، و چگونه ممكن است «نسائنا» كه معنى جمع دارد تنها بر بانوى اسلام فاطمه ع اطلاق گردد؟ و اگر منظور از «انفسنا» تنها على ع است چرا به صيغه جمع آمده است؟! پاسخ:
اولا- همانطور كه قبلا به طور مشروح ذكر شد اجماع علماى اسلام و احاديث فراوانى كه در بسيارى از منابع معروف و معتبر اسلامى اعم از شيعه و سنى در زمينه ورود اين آيه در مورد اهل بيت ع به ما رسيده است و در آنها تصريح شده پيغمبر ص غير از على ع و فاطمه ع و حسن و حسين ع كسى را به مباهله نياورد، قرينه آشكارى براى تفسير آيه خواهد بود، زيرا مى‏دانيم از جمله قرائنى كه آيات قرآن را تفسير مى‏كند سنت و شان نزول قطعى است.
بنا بر اين، ايراد مزبور تنها متوجه شيعه نمى‏شود. بلكه همه دانشمندان اسلام بايد به آن پاسخ گويند.
ثانيا- اطلاق «صيغه جمع» بر «مفرد» يا بر «تثنيه» تازگى ندارد، و در قرآن و غير قرآن از ادبيات عرب و حتى غير عرب اين معنى بسيار است.
توضيح اينكه: بسيار مى‏شود كه به هنگام بيان يك قانون، يا تنظيم يك عهدنامه، حكم به صورت كلى و به صيغه جمع آورده مى‏شود، و مثلا در عهدنامه چنين مى‏نويسند كه: مسئول اجراى آن امضاء كنندگان عهدنامه و فرزندان آنها هستند، در حالى كه ممكن است يكى از دو طرف تنها يك يا دو فرزند داشته باشد، اين موضوع هيچگونه منافاتى با تنظيم قانون يا عهدنامه به صورت «جمع» ندارد.
خلاصه اينكه: ما دو مرحله داريم «مرحله قرارداد» و «مرحله اجرا» در مرحله قرارداد، گاهى الفاظ به صورت جمع ذكر مى‏شود تا بر همه مصاديق تطبيق كند، ولى در مرحله اجرا ممكن است مصداق، منحصر به يك فرد باشد، و اين انحصار در مصداق منافات با كلى بودن مسئله ندارد.
به عبارت ديگر پيغمبر اكرم ص موظف بود طبق قراردادى كه با نصاراى نجران بست همه فرزندان و زنان خاص خاندانش و تمام كسانى را كه به منزله جان او بودند همراه خود به مباهله ببرد، ولى اينها مصداقى جز دو فرزند و يك زن و يك مرد نداشت (دقت كنيد).
اضافه بر اين در آيات قرآن موارد متعددى داريم كه عبارت به صورت صيغه جمع آمده اما مصداق آن به جهتى از جهات منحصر به يك فرد بوده است: مثلا در همين سوره آيه 173 مى‏خوانيم: الَّذِينَ قالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَكُمْ فَاخْشَوْهُمْ: «كسانى كه مردم به آنها گفتند دشمنان (براى حمله به شما) اجتماع كرده‏اند از آنها بترسيد».
در اين آيه منظور از «الناس» (مردم) طبق تصريح جمعى از مفسران نعيم بن مسعود است كه از «ابو سفيان» اموالى گرفته بود تا مسلمانان را از قدرت مشركان بترساند! و همچنين در آيه 181 مى‏خوانيم: لَقَدْ سَمِعَ اللَّهُ قَوْلَ الَّذِينَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ فَقِيرٌ وَ نَحْنُ أَغْنِياءُ:" خداوند گفتار كسانى را كه مى‏گفتند: «خدا فقير است و ما بى‏نيازيم (و لذا از ما مطالبه زكات كرده است!) شنيد».
منظور از «الذين» در آيه طبق تصريح جمعى از مفسران «حى بن اخطب» يا «فنحاص» است.
گاهى اطلاق كلمه جمع بر مفرد به عنوان بزرگداشت نيز ديده مى‏شود، همان طور كه در باره ابراهيم مى‏خوانيم: إِنَّ إِبْراهِيمَ كانَ أُمَّةً قانِتاً لِلَّهِ:" ابراهيم امتى بود خاضع در پيشگاه خدا در اينجا كلمه «امت» كه اسم جمع است بر فرد اطلاق شده است.


4- نوه‏ هاى دخترى فرزندان ما هستند
ضمنا از آيه مباهله استفاده مى‏شود كه به فرزندان دختر نيز حقيقتا «ابن» گفته مى‏شود بر خلاف آنچه در جاهليت مرسوم بود كه تنها فرزندان پسر را فرزند خود مى‏دانستند، و مى‏گفتند:
         بنونا بنو ابنائنا و بناتنا             بنوهن ابناء الرجال الأباعد
يعنى، فرزندان ما تنها پسرزاده‏هاى ما هستند اما دخترزاده‏هاى ما- فرزندان مردم بيگانه محسوب مى‏شوند نه فرزندان ما! اين طرز تفكر مولود همان سنت غلطى بود كه در جاهليت عرب دختران و زنان را عضو اصلى جامعه انسانى نمى‏دانستند و آنها را در حكم ظروفى براى نگاهدارى پسران مى‏پنداشتند! چنان كه شاعر آنها مى‏گويد:
         و انما امهات الناس اوعية             مستودعات و للانساب اباء:
«مادران مردم، حكم ظروفى براى پرورش آنها دارند- و براى نسب تنها پدران شناخته مى‏شوند»! ولى اسلام اين طرز تفكر را به شدت در هم كوبيد و احكام فرزند را بر فرزندان پسرى و دخترى يكسان جارى ساخت.
در سوره انعام آيه 84- 85 در باره فرزندان ابراهيم مى‏خوانيم:
وَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِ داوُدَ وَ سُلَيْمانَ وَ أَيُّوبَ وَ يُوسُفَ وَ مُوسى‏ وَ هارُونَ وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ وَ زَكَرِيَّا وَ يَحْيى‏ وَ عِيسى‏ وَ إِلْياسَ كُلٌّ مِنَ الصَّالِحِينَ‏؛ «از فرزندان (ابراهيم)، داوود و سليمان و ايوب و يوسف و موسى و هارون بودند و اين چنين نيكوكاران را پاداش مى‏دهيم و نيز زكريا و يحيى و عيسى و الياس كه همه از صالحان بودند».
در اين آيه حضرت مسيح از فرزندان ابراهيم شمرده شده در حالى كه فرزند دخترى بود و اصولا پدرى نداشت.
در رواياتى كه از طرق شيعه و سنى در باره امام حسن و امام حسين ع وارد شده اطلاق كلمه «ابن رسول اللَّه» (فرزند پيغمبر) كرارا ديده مى‏شود.
در آيات مربوط به زنانى كه ازدواج با آنها حرام است مى‏خوانيم: وَ حَلائِلُ أَبْنائِكُمُ (يعنى همسران پسران شما) در ميان فقهاى اسلام اين مسئله مسلم است كه همسران پسرها و نوه‏ها، چه دخترى باشند و چه پسرى بر شخص حرام است و مشمول آيه فوق مى‏باشند.
5- آيا مباهله يك حكم عمومى است؟
شكى نيست كه آيه فوق يك دستور كلى براى دعوت به مباهله به مسلمانان نمى‏دهد بلكه روى سخن در آن تنها به پيامبر اسلام ص است، ولى اين موضوع مانع از آن نخواهد بود كه مباهله در برابر مخالفان يك حكم عمومى باشد و افراد با ايمان كه از تقوا و خدا پرستى كامل برخوردارند به هنگامى كه استدلالات آنها در برابر دشمنان بر اثر لجاجت به جايى نرسد از آنها دعوت به مباهله كنند.
از رواياتى كه در منابع اسلامى نقل شده نيز عموميت اين حكم استفاده مى‏شود: در تفسير نور الثقلين جلد 1 صفحه 351 حديثى از امام صادق ع نقل شده كه فرمود:
«اگر سخنان حق شما را مخالفان نپذيرفتند آنها را به مباهله دعوت كنيد».
راوى مى‏گويد: سؤال كردم چگونه مباهله كنم؟
فرمود: «خود را سه روز اصلاح اخلاقى كن» و گمان مى‏كنم كه فرمود: روزه بگير و غسل كن، و با كسى كه مى‏خواهى مباهله كنى به صحرا برو، سپس انگشتان دست راستت را در انگشتان راست او بيفكن و از خودت آغاز كن و بگو: خداوندا! تو پروردگار آسمانهاى هفتگانه و زمينهاى هفتگانه‏اى و آگاه از اسرار نهان هستى، و رحمان و رحيمى، اگر مخالف من حقى را انكار كرده و ادعاى باطلى دارد بلائى از آسمان بر او بفرست، و او را به عذاب دردناكى مبتلا ساز! و بعد بار ديگر اين دعا را تكرار كن و بگو: اگر اين شخص حق را انكار كرده و ادعاى باطلى مى‏كند بلائى از آسمان بر او بفرست و او را به عذابى مبتلا كن! سپس فرمود: «چيزى نخواهد گذشت كه نتيجه اين دعا آشكار خواهد شد، به خدا سوگند كه هرگز نيافتم كسى را كه حاضر باشد اين چنين با من مباهله كند».
ضمنا از اين آيه معلوم مى‏شود كه بر خلاف حملات بى‏رويه افرادى كه مى‏گويند «اسلام عملا آيين مردان است و زنان در آن به حساب نيامده‏اند» زنان در مواقع حساس به سهم خود در پيشبرد اهداف اسلامى همراه مردان در برابر دشمن مى‏ايستاده‏اند، صفحات درخشان زندگى فاطمه بانوى اسلام ع و دخترش زينب كبرى ع و زنان ديگرى كه در تاريخ اسلام، گام بر جاى گامهاى آنها نهاده‏اند، گواه اين حقيقت است.