دسته: گاه نوشته ها بازدید: 9173

چون همیشه، ایمانی راسخ در دریای نگاهت موج می‏زد.

تمام فانوس‏های هدایت را روشن کردی،

دلیل و برهان قاطع برایشان آوردی،

معجزه قرآن را به همه نمایاندی و حتی انجیل را

بر صدق گفتارت گواه گرفتی؛

ولی نور هدایت، راه نفوذی در دل‏هایشان نیافت.

خدا بر ضمیر نهانشان آگاه بود و نیت‏های ناپاکشان را می‏دید؛

پس وحی فرستاد که پیامبرم!

«به آنانی که بعد از علم و دانشی که به تو رسیده،

با تو ستیز می‏کنند بگو که فرزندان و زنان و نزدیکان خود را

گرد آوریم و لعنت»...

شما پنج نفر...

روز مباهله فرا رسید. تلاطم مهیبِ شک و تردید،

آرامش پوشالی قلب‏هایشان را درهم کوبیده بود.

آرزو می‏کردند تو را با گروهی از یاران و سربازانت ببینند

تا اینکه با خاندان سراسر نورت به میدان مباهله قدم بگذاری.

ولی تو آمدی؛ با دنیایی که محو تماشای جمال

و هیبت خاندان پاک و روحانی‏ات شده بود.

قلب زمان از استواری گام‏های علی (علیه‏السلام) به تپش افتاد

و گل‏های یاس، به تماشای فاطمه (علیهاالسلام) عطرافشان شدند.

دست در دانه اهل آسمان، حسن (علیه‏السلام) را

در دستان مهربانت داشتی و جگرگوشه‏ات حسین (علیه‏السلام) را

عاشقانه به سینه چسبانده بودی.

زمین بر آسمان فخر می‏فروخت که بر پشت او گام می‏نهید

و آسمان از دیدن آن همه شکوه و وقار، به وجد آمده بود.

باد، عظمت ایمانتان را در گوش هزار سرو آزاد نجوا کرد

و یک دشت شقایق، شیفته پاکی نگاهتان شد... .

و نجران، به حقانیت این خاندان، اعتراف کرد.