دسته: گاه نوشته ها بازدید: 6947

یک هفته با این که کارهای مربوط به شغلم هم زیاد شده بود، برای طراحی تار نما کار کردم.

الآن هم خیلی دیر وقت است، فکر آن که صبح زود باید تو صف تاکسی ایستاد و کرایه ي آن چنانی داد تا تازه به محل کار رسید و باز هم کار و کار و کار .... آزارم می دهد.

امشب یک چیز با شب های دیگر فرق می کند.

کاری کرده ام.

شب های گذشته‌ي عمرم، وقتی به خانه می رسیدم، حس می کردم که خوب، عمرم را فروختم و پول به دست آوردم،

خوب این پول هم که به سادگی خرج می شود و تمام می شود. پس دیگر چه برای خودم می ماند؟

اما امشب، همین تنها امشب، شمعکی ته دلم سوسو می کند

عمرم را بیشتر از پیش فروخته ام، اما در مقابل، امید خوشحالی پیامبر را خریدم،

شاید کاری کرده باشم که پیامبر را خوشحال کند

حضرت علی را، حضرت زهرا را

امام حسن و امام حسین را خوشحال کند.

برای مباهله کاری کرده ام، یادواره ي اهل بیت.

آن مقدار عمرم که این جا فروش رفت، هیچ وقت تمام نمی شود، برای خود خودم است، خود خودم

سعی کردم با آن رضای خدا بخرم.