20- حمله زيركانه!

«جَهير بارقى» كه نزد پادشاهان نصرانى منزلتى داشت و ارتباطات خارجى نجران در دست او بود، از صاحب نظران كنفرانس نجران شمرده مى شد. او در برابر جمعيت حاضر در كليسا بپاخاست و پيشنهاد خود را درباره نامه پيامبر صلى الله عليه و آله چنين مطرح كرد:
من صلاح شما را در اين مى بينم كه به محمد نزديك شويد و در بعضى دستوراتى كه از شما مى خواهد او را پيروى كنيد. سپس نمايندگانتان را نزد پادشاهان همكيش خود بفرستيد: پادشاه بزرگ روم «قيصر» و پنج پادشاه سياه پوستان يعنى «پادشاه نوبه»، «پادشاه حبشه»، «پادشاه علوه»، «پادشاه رعاوه»، «پادشاه راحات» و همچنين پادشاهان «مريس»، «قبط»، «غسّان»، «لخم»، «جذام» و «قضاعه».
فرستادگان شما شهرها را با سرعت به سوى آنان درنوردند و از آنها براى دينتان كمك بخواهند. در نتيجه روميان شما را كمك خواهند كرد و سياه پوستان همچون ماجراى اصحاب فيل به ياريتان خواهند آمد. نصاراى عرب نيز به سوى شما روى خواهند آورد. هنگامى كه كمكهايتان رسيد، شما به همراه قبايلتان و كسانى كه در پيروزيها شريكتان بوده اند در پى محمد برويد و پشت در خانه اش برسيد.
در آن هنگام كسانى كه با قهر و غلبه تابع او شده اند به سوى شما باز خواهند گشت، و همچنين آنان كه در سرزمين او مغلوب شده اند با شما همصدا خواهند شد. در چنان شرايطى اميد مى رود كه منطقه حكومت او را در دست بگيريد و آتش او را خاموش كنيد، و با اين عمل نزد مردم مقام و منزلتى براى شما به دست خواهد آمد.

21- اخراج نجرانيان!

در سال بيستم هجرى كه قيصر روم از دنيا رفت، عمر آثار مباهله و خيبر و فدك را با هم نابود كرد به اين صورت كه مسيحيان نجران و يهوديان خيبر و فدك را از وطنشان اخراج كرد.
بهانه اى كه عمر براى اين اقدام خود تراشيد آن بود كه حديثى جعلى بين مردم شايع كرد كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرموده است: «در جزيرة العرب دو دين جمع نمى شود». مسئله جمع نشدن دو دين از عهدنامه ابوبكر پيش بينى شده بود و دروغى بود كه به پيامبر صلى الله عليه و آلهنسبت داده شد.
عمر ابتدا شخصى به نام «ابوعبيد» را به نجران فرستاد تا خبر اخراجشان را بدهد و براى آنان چنين نوشت:
اين نوشته اى است كه عمر براى اهل نجران نوشته است:
هر كدام از آنان در امان خدا از سرزمين خود بيرون رفت هيچكس از مسلمين حق ضرر رساندن به او ندارد، و به آنچه محمد و ابوبكر براى آنان نوشته اند وفا مى شود.
هر يك از امراى شام و عراق كه اينان به سرزمين آنها رفتند زمين براى زراعت در اختيار آنان بگذراند. هر چه در آن زمينها كار كردند ملك خودشان است و به جاى زمينى باشد كه از آنان در نجران گرفته شده است. هيچكس در برابر آنان حقى ندارد و غرامتى نبايد بگيرد.
 مسلمانانى كه نجرانيان نزد آنها مى روند، آنان را در مقابل ظالمين كمك كنند چرا كه نجرانيان اقوامى هستند كه در ذمه اسلامند. آنچه از آنان گرفته مى شود از صنعت آنان است بدون آنكه مظلوم واقع شوند يا به زور از آنان گرفته شود.
بعد از مدتى «يعلى بن اميه» را براى اجراى اين دستور فرستاد و همه مسيحيان را از سرزمينشان بيرون كرد.
اكثريت نصاراى نجران به عراق آمدند و عده كمى هم به شام رفتند.

23- كليسا از بيت المال!

هنگامى كه معاويه به حكومت رسيد رئيس نجرانيان نزد او شكايت برد كه «مسيحيان متفرق شده اند و عده اى نيز از دنيا رفته اند و عده اى اسلام را پذيرفته اند. لذا جمع آورى دو هزار حلّه مشكل است».
همچنين آنان عهدنامه عثمان را نزد معاويه آوردند كه تعداد حلّه ها را كمتر كرده بود، و ادعا كردند كه از نظر مالى ضعيف شده اند. معاويه براى مدارا با آنان دويست حلّه ديگر كم كرد كه با كم شدن 400 حلّه، جزيه مسيحيان به 1600 حلّه در سال رسيد.
اين توجه معاويه به مسيحيت باعث شد كه اسقف آنان به معاويه نامه اى نوشت و از او براى ساختن كليسا كمك مالى خواست. معاويه نيز براى او دو ميليون درهم از بيت المال مسلمانان فرستاد!

22- فارقليطا در فاران!

«حارثة بن اُثال» كه تبحر فوق العاده اى در محتواى كتابهاى مقدس داشت و با مطالعه آنها حقانيت پيامبر صلى الله عليه و آله را دريافته بود، موقعيت پيش آمده در كنفرانس نجران را مغتنم شمرد. او برخاست و ابتدا وصيت حضرت عيسى عليه السلام را شرح داد. سپس فرازى از انجيل را براى مردم چنين قرائت نمود:
من خدايى هستم كه تغيير نخواهم يافت و فنا نمى شوم. من پيامبرانم را فرستادم و كتابهايم را براى رحمت و نور و حفظ مخلوقاتم نازل كردم . بدين وسيله ثمره رسالتم احمد را و منتخب و بهترين
مخلوقاتم، بنده ام بارقليطا را مبعوث مى كنم. او را در زمانى كه از پيامبران خالى است از محل تولدش «فاران» (مكه) از مقام ابراهيم عليه السلام مبعوث مى كنم و بر او توراتى جديد (قرآن) نازل مى كنم.
با قرائت اين كلام الهى و مطرح شدن پيشگويى انجيل درباره پيامبر صلى الله عليه و آله، فضاى حاكم بر گفتگوهاى آن روزِ كليسا به كلى تغيير يافت؛ و در واقع مردم براى اولين بار پس از ساليان متمادى كه به كليسا مى رفتند متوجه چنين حقايقى در انجيل شدند.

24- گلباران!

در زمان خلافت «ابوالعباس سفاح» اولين خليفه عباسى، باقى مانده مسيحيان نجران در كوفه بر سر راه او آمدند و در حالى كه از مسجد به خانه اش مى رفت گُل بر سر و روى او ريختند، كه اين كار مسيحيان مورد توجه فوق العاده سفاح واقع شد.
نجرانيان خود را به او نزديك تر كرده و مشكل خود را مطرح كردند و سرگذشت جزيه را براى سفاح تعريف كردند، كه در زمان عمر بن عبدالعزيز دويست حلّه مى دادند و يوسف بن عمرو آن را به هزار و هشتصد حلّه برگردانيده است. همچنين گوشزد كردند كه ما از طرف مادرى با دايى هاى تو يعنى بنى الحارث بن كعب فاميل هستيم.
«عبداللّه  بن ربيع حارثى» درباره نجرانيان با «سفاح» گفتگو كرد و «حجاج بن ارطاة» نيز وى را تصديق نمود. اين بود كه سفاح نيز جزيه آنان را به دويست حلّه برگردانيد.